تبلیغات
ورودی های 88 مهندسی صنایع دانشگاه پیام نور سلفچگان - مطالب متفرقه
ورودی های 88 مهندسی صنایع دانشگاه پیام نور سلفچگان

بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1392/02/27

مـا دیگـر فقــیر نیســتیم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

آنگاه که غرور کسی را له می کنی...
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی...
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی...
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری...
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی...
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری...
میخواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

طریقت بجز خدمت خلق نیست *** به تسبیح و سجاده و دلق نیست!!

                                                   این نیز بگذرد!!! 




طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط عبدالله
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1391/11/20
سرکشی و طغیان بشر ، نسل به نسل بیشتر شده است.

این مسأله شاید در نگاه اول خوشایند به نظر برسد ،

اما نتیجه ی خوبی نخواهد داشت...



طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط روح الله
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1391/10/6

میخواهم بگویم ......

فقر همه جا سر میكشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......

فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......

فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ......

فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ، همه جا سر میكشد ........

فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست ..

فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است ..

دکتر علی شریعتی

و من الله توفیق




طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط مرتضی
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1391/08/12

اصولا گذر زمان و درگیری با مسائل روزمره ، خواه ناخواه باعث فراموشیِ خاطره ها و مسائلی که در گذشته با آنها روبرو بودیم میشود . فراموشی میتونه نعمت بزرگی به حساب بیاد ، خاطرات بد گذشته در ذهن ما جایی نخواهند داشت ، اما جدا از خاطرات بد ، مسائل و موارد دوست داشتنی هم به همراه آنها بدست فراموشی سپرده خواهد شد .

ما  به سراغ خاطرات شیرین و بعضا تلخ گذشته که در زندگی داشتیم میپردازیم ، مواردی که به آن نوستالژی گفته میشود .

نوستالژی Nostalgia (به پارسی: یادمانه) را می‌توان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا، اشخاص و موقعیت‌های گذشته، تعریف کرد.

برای سفر به گذشته آماده اید ؟




ادامه مطلب
طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط مرتضی
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1391/07/26

خاطرات كودكی زیباترند

یادگاران كهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

دبستان مازار تهران سال 1347




ادامه مطلب
طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط مرتضی
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 1391/07/8

پرستار، مردی با یونیفرم ارتشی و با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا پسر شما اینجاست!

پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند.

پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد میکشید جوان یونیفرم پوشی که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود را دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت وگرمی محبت را در آن حس کرد...

پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنارتخت بنشیند و تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها میتابید،دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش میگفت.

پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت.

آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار، صداهای شبانه بیمارستان، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت میکرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود...

در آخر، پیرمرد مرد و سرباز دست بیجان اورا رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید.

منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد.

وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید: این مرد که بود؟

پرستار با حیرت جواب داد : پدرتون ؟!

سرباز گفت: نه اون پدر من نیست، من تا بحال اورا ندیده بودم !!!

پرستار گفت: پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید؟

سرباز گفت: میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم.

در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم.

پسر ایشان کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟!

پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: ویلیام گری!!!گریهگریهگریه

و من الله توفیق




طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط مرتضی
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1391/06/24
 

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید....

که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.

با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!

خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت،

ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست

و من الله توفیق




طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط مرتضی
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 1391/06/14
چند روز پیش که از روستامون با خانواده برمیگشتیم دیدم جاده رو دود گرفته و یه ماشین در حال سوختنه همگی دویدیم به سمت ماشین و با اهالی محل به هر صورت ممکن تونستیم ماشین رو خاموش کنیم.
البته لازم به ذکره که هر ماشینی که رد میشد یا کپسول نداشت یا اگه هم داشت تاریخش گذشته بود.
راستی این ماشین سوخت CNG
شرکتی داشت که به گفته راننده در حین رانندگی به ناگاه دود کرده و در حین حرکت شعله ور شده بود.
نکته:
 1-
همیشه کپسولتونو شارژ کنید
2- ...
بخرید از ایران خودرو ماشین نخرید.
تصاویر را در ادامه مطلب مشاهده کنید


ادامه مطلب
طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط عادل
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 1391/05/29

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت می کرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم می زد.

یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.

در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک می شد، مرد گوش می داد و به نشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را به نشانه مخالفت تکان می داد.

پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
کشاورز گفت:
خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من می گفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابر این من هم تصدیق می کردم.

کشیش پرسید، پس مردها چه می گفتند؟
کشاورز گفت:
آنها می خواستند بدانند که آیا حاضرم قاطر را بفروشم یا نه؟

و من الله توفیق




طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط مرتضی
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1391/05/25

مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد …

———————————

من چیستم؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب

که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

بقیه اسمس ها sms از سخنان و جملات مرحوم شریعتی در ادامه ببینید

چه امید بندم در این زندگانی

که در نا امیدی سر آمد جوانی

سرآمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این

———————————-

عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیردزندگانی




طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط مرتضی
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1391/05/6
بودایی های کثافت تو میانمار همینجوری دارن به پشتوانه مزخرفاتی که تو دین در پیتشون گفته شده مسلمونا رو می کشن... عوضیا...


" بـــــه امـــیـــد یـــه روز خـــــوب... "



طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط روح الله
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1391/04/21
اصن دیگه حال وبلاگ و این چیزا رو ندارم ...

ولش کن بابا حوصله داری ...

خدافظ ...


" بـــــه امـــیـــد یـــه روز خـــــوب... "



طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط روح الله
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 1391/04/12

74130196548326617748.jpg



ادامه مطلب
طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط مرتضی
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 1391/04/6

روی تابوت و قبر من بنویسید این عاقبت کسی است که ز گهواره تا گور دانش بجست

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد ا ز مرگم، انگشتان مرا به رایگان دراختیار انگشت نگاری قرار دهید

به پزشک قانونی بگوئید روح مرا کالبد شکافی کند، من به آن  مشکوکم



ادامه مطلب
طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط عبدالله
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 1391/02/30

اسکندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، اسکندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است.

 او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:

 من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم ، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.

 فرماندهان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند.


 

ادامه مطلب
طبقه بندی: متفرقه، 
ارسال توسط عبدالله
(تعداد کل صفحات:8)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
شما کدام را ترجیح می دهید؟





صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

دانلود اهنگ

دانلود

دانلود رایگان

دانلود نرم افزار

دانلود فیلم

دانلود فیلم

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

شارژ ایرانسل

تک باکس

دانلود نرم افزار